آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 19 روز سن داره

... پرنسس ما

ماه دوازدهم اترین به روایت تصویر . . .

بی مقدمه میرم سراغ عکسا چون خودشون گویای احوالات این ماه ما هست . . . این صحنه خیلی کم دیده شد چون بیشتر از قبل مشغول وروجک بازی بودی اولین تجربه ات در شهربازی که بیشتر برات عجیب بود تا هیجان انگیز   نگران بودم از توی تونل بترسی ولی خدارو شکر مشکلی نداشتی و ساکت و با تعجب نگاه میکردی چراغ ها و نورها برات جالب بود و میخواستی با دست بگیریشون اولین تجربه ی هندوانه خوردن پرنسس خانومی وووووی مامانی یخ کردم   یه روز بعد از اینکه کار آقا یوسف تموم شد و راه پله ها تمیز بود و هنوز کسی روشون راه نرفته بود با باباهادی کلی پله بازی کردی ول کن ماجرا هم ن...
19 شهريور 1393

تولد یکسالگی آترین جونی . . .

365 روزم رو با شوق لبخند تو شروع و با عطر نفس های پاکت به سر رساندم. . . یک سال از اولین دیدار ما میگذره و توی این یکسال مادرانگی را با تو و در کنار تو آموخته ام. . . دخترکم،  لحظه های با تو بودن لحظه های نانوشته ای ست که  تا دنیا دنیا باقی است در جانم حک می شوند در قلبم می نشینند. . .  دلیل زنده بودنم؛ آرزوی همیشگی من برایت سلامت، شادی، سربلندی و موفقیت روز افزون . . . آترینم بعد از کلی بالا و پایین کردن و شور و مشورت؛ بابا بهنام و مامان خاطره تصمیم گرفتن اولین سالگرد زمینی شدنت رو خیلی خودمونی و ساده با یه جشن کوچولوی سه نفره برگزار کنن جونم برات بگه ما هرچی سعی کردیم یه دونه عکس خوب  از شما بگیریم موفق نشد...
18 شهريور 1393

آتلیه پایان یازده ماهگی

اولین سالگرد ازداج سه تایی        من و بابا بهنام راحت کنار هم قرار نگرفتیم و این خوشبختیمون رو در درجه ی اول نتیجه ی لطف خدا و بعد تلاش و  تحمل سختی هایی میدونیم که به جا و نابه جا سر راهمون قرار گرفت... و حالا با وجود تو این خوشبختی عمیق تر و لذتش چند برابر شده، عزیز دلم امیدوارم در آینده  مرد مورد علاقه ات به بهترین شکل ممکن و در بهترین شرایط و همونطور که خداوند برات صلاح میدونه سر راهت قرار بگیره و در کنارش لذت ببری بهترین هدیه ای که امسال من و بابا بهنام میتونستیم به هم بدیم وجود تو بود و فکر کردیم بهترین کاری که برای شکر گزاری از خدا میتونیم بکنیم ثبت این لحظه های قشنگه تایادمون با...
1 شهريور 1393

ماه یازدهم آترین به روایت تصویر. . .

انقدر ماجراهای پیش اومده توی این ماه زیاد بود که با دیر اومدنم دیگه نوشتنشون خیلی برام سخت شده خیلی خلاصه و کلی بگم خدا رو شکر ( گوش شیطون کر و چشمش کور و زبونش لال!!!! ) از لحاظ وزن گیری خوب بودی و کم کم زمان خواب و خوراکت داره با برنامه میشه  همچنان آبمیوه و تخم مرغ برای من معضله اما در کل دیگه همه چیز و میخوری و با ما سر میز میشی و از غذامون میخوری با تابت میخوابی و من و بابا بهنام سعی کردیم کمتر؛خیلی خیلی کمتر از قبل بی بی انیشتین ببینی. از بین تمام اسباب بازی هات همچنان بیشتر از همه با مهره مهره ها و ماشین بازی میکنی. ولی هیچ چیز به اندازه ی کتاب سرگرمت نمیکنه                 ...
1 شهريور 1393

نگاه های مادر و دختری. . .

ماه یازدهم؟؟؟!!!!! باورم نمیشه یعنی من یازده ماهه که با نفسای تو میخوابم و با نفسای تو بیدار میشم؟؟؟؟ !!!! یازده ماهه که مامانم؟؟!!!!  حس عجیبیه هنوزم باورم نمیشه انگار یکی داره این روزا و اتفاقا رو برام تعریف میکنه.  آترینم این روزا تمام لحظه های من با خنده ها و صدای تو پر میشه. دیگه حســـــــــــــابی دوست جون هم شدیم و حتی با نگاه کلی حرف و دلبستگی رو به هم منتقل میکنیم. نمیدونم شایدم یه جور توهم مادرانه است ولی یه وقتایی نگاهت خیلی بیشتر از سنته، یه وقتایی وسط دالی موشه دستام و میگیری و فقط نگاهم میکنی.... موقع شیر دادن بهت کلی فکر و دل مشغولی سراغم میاد و تو دست از شیر خوردن برمیداری، دست میزنی به صورتم و فقط نگاهم میکنی....
1 شهريور 1393

اولین تجربه ی خانه اسباب بازی . . .

نخودچی خانوم، آترین عسلی مامان از وقتی که قلقلی شدی یه وقتایی توی خونه بعد از کلی بازی و کتاب خوندن و رقصیدن و مدلای مختلف جنگولک بازی دیگه عقل بنده به سرگرمی دیگه ای نمیرسه با این هوای گرم و آلوده گفتم شاید خونه های اسباب بازی بتونه چاره ی کار بشه!! هر چند برای زیر سه سال مسئولیت قبول نمیکردند ولی با کلی خواهش و تمنا و اصرار رو تعهد مشروط به حضور خودم اجازه دادند  منم تصمیم گرفتم وقتایی که کم میارم یه سر دو تایی به اونجا بزنیم و یکم تنوع توی سرگرمی شما باشه البته دفعه ی اول خیلی دوتایی نبودیم با بابا هادی و مامان زهره رفتیم و آخرای تایمت بابابهنام هم اومد پیشمون خد ارو شکر همه چیزبرای اولین تجربه ات خیلی خوب پیش رفت،...
1 مرداد 1393

ماه دهم آترین به روایت تصویر. . .

پرنسس کوچولوی من 10 ماهه شد باورم نمیشه. . .  نمیگم زود یا آسون گذشت اما چون دیگه تکرار نمیشن یه جورایی دلم میگیره. ولی شاید قشنگیشونم به همین باشه که تکرار نمیشن و فقط با یاد آوریشون حس ها و حال و هوای خوبمون به  یادمون میاد. دوست دارم دختر نازم . . . همچنان علاقه ی خاصی به وسایل برقی و سیم هاشون داری                        با اسباب بازی های موزیکال خیلی خوب سرگرم میشی و بیشتر با این کیبوردت بازی میکنی        قرار نبود از حالا با این آلت موسیقی ها کار کنی ول...
18 تير 1393

اولین دوری . . .

پشت میزم نشستم و سعی میکنم جلوی ترکیدن بغضم رو بگیرم. خیلی سخت میگذره. از صبح هر کاری میکنم نمیتونم تمرکز داشته باشم. کلافه ام . آخه چرا باید یهو همه چی خراب بشه . چرا مجبورم الان بیام سر کار. ناشکری نمیکنم ولی واقعا سخته. همش میخوریم به در بسته. خدایا اصلا" ما رو میبینی ؟ لااقل بخاطر آترین.......   آخر شب و ادامه ی پست: الهی بمیرم برات عزیزم، اولین روز کاریم خیلی برای هممون سخت گذشت. صبح که رفتم بیرون هم بابا بهنام هم من بغضمون گرفته بود بسکه ناز و ملوس رو تخت ما خواب بودی. مامان زهره اومد کنارت خوابید تا وقتی بیدار شدی نترسی.با بابا بهنام راهی شدیم ولی تمام مسیر راجع به تو حرف زدیم.  4-5 باز زنگ زدم خونه و حالت رو پرس...
1 تير 1393

مروارید دار شدن آترین جونی . . .

تلق ، تلق ....                           اگه گفتی صدای چیه؟؟؟؟                                                                      صدای مرواریدای خوشگله آتــــــــریــــــــــــــن عسلیه مامانش   &...
28 خرداد 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد